حضرت ابراهیم

ابراهیم ستاره پرست شد!

{این داستان از سوره انعام آیات 76 تا 83 اقتباس گردیده است}

ابرهیم با عقاید خویش وطن و قومش را ترک کرد تا مردمی را بیابد که به حرف او گوش دهند و با مردمی که رشد فکری پیدا کرده اند وافکارشان پاک است، روبرو گردد. ابراهیم با همین آرزوها وارد شهر حران گردید و به زودی گمراهی مردم را دریافت و انحرافشان را شناخت؛ زیرا ابراهیم دید که مردم این سرزمین خدا را کنار گذاشته و به عبادت ستارگان پرداخته اند. ابراهیم تصمیم گرفت آنان را به اشتباهشان آگاه سازد.

ابراهیم برای این که در هدف خود به نتیجه برسد از راه عقل و طریق برهان وارد شد تا زمانی که حق آشکار می گردد، آن را تعقیب کنند و به دعوت ابراهیم گوش فرا دهند.

شب ابراهیم را فرا گرفت و تاریکی او را پوشانید. ابراهیم ستاره ای را که پرستش می کردند، مشاهده کرد و در همین موقع در میان عده ای از ستاره پرستان به شب زنده داری پرداخت. ابراهیم برای نتیجه گرفتن از این شب نشینی به صورت ظاهر با آنان هم فکری کرد و گفته ی آنان را تکرار کرد و اشاره به ستاره نمود و گفت: این خدای من است!

این راهی است که در مباحثه، روشی عقلانی است .

" در کار ابراهیم دقت کن که یا عقاید آنان هم صدا می شود. اعلان مخالفت نمی کند. افکارشان را ضایع نمی کند. خدایانشان را تحقیر نمی کند و با این روش، توجه آنان را جلب می کند و به برهان او گوش می دهند؛ سپس بلافاصله به نقص گفتار ستاره پرستان می پردازد و به باطل ساختن عقایدشان باز می گرددولی این کار را از راه غیر معلومی تعقیب می نماید."

این روش ابراهیم دلیل صحت رای و نفوذ بینایی اوست. زمانی که ستاره غروب کرد و در افق پنهان شد، ابراهیم آن را جست و جو کرد اما به دست نیاورد؛ برای به دست آوردن آن تلاش کرد ولی ستاره را نیافت؛ در نتیجه گفت:"خدایی که تغییرپذیر است و وضع آن عوض می گردد و نقل مکان می کند، محبوب من نیست؛ سپس معترض خدایانشان گردید و از آنان عیبجویی کرد و بغض خود را نسبت به این خدایان و بیزاری خویش را از آن ها اعلام نمود.

نه ماه و نه خورشید و نه...

زمانی که ابراهیم مشاهده کرد که ماه طلوع کرد و نور آن از ستاره بیش تر و حجم آن از ستاره بزرگ تر و نفعش زیادتر است، گفت: این ماه پروردگار من است! مقصود ابراهیم این بود که با آنان هماهنگ گردد و قلوب آنان را متوجه خود سازد.

زمانی که ماه نیز غروب کرد و از چشمان پنهان گردید و نور آن پوشیده شد، ابراهیم گفت:" اگر پروردگار من، مرا هدایت نکند، من از قوم گمراهان خواهم بود." ابراهیم که این سخن را گفت، خواست به آنان بفهماند که خداوند یکتا سرچشمه ی هدایت است و موقع شک و سرگردانی، بخشنده ی توفیق می باشد.

آن زمانی که ابراهیم دید آنان از بدگویی نسبت به خدایانشان چشم پوشی می کنند، به روش روشن تری به کنایه زدن به خدایانشان پرداخت و برای آن ها روشن ساخت که روحش متزلزل و فکرش ناراحت است و هنوز راه حق را نیافته است. ابراهیم به آن ها فهماند که در راه به دست آوردن حق ساکت نیست و از خدا می خواهد که از اینگمراهی طولانی نجاتش دهد و شب تاریک وجود او را روشن سازد؛ چرا که آنچه پرستش کرده است، مخلوقی متحرک است و نفع و ضرری را برایش ندارد.

سپس ابراهیم خورشید را در حال نور افشانی دید؛ نورش برق می زد و شعاع آن همه جا را کرده بود. خورشید زمین را سرشار از حیات و درخشندگی ساخته و به سرتاسر جهان نور و روشنایی بخشیده است؛ لذا ابراهیم گفت: "این خورشید خدای من است؛ زیرا خورشید از تمام ستارگان بزرگ تر و نفعش زیادتر و مقامش بالاتر است" اما زمانی که مانند سایر ستارگان ناپدید شد و از چشم عبادت کنندگان خود پنهان گردید، ابراهیم آنان را به شرک متهم ساخت و داغ کفر بر پیشانی آنان نهاد و گفت:"من از آن چه شما برای خداوند شریک قرار می دهید، بیزارم. این ستارگانی که مکانشان عوض می شود و حال آنان تغییر می کند، باید آفریننده ای داشته باشند که آنان را اداره کند. خداوندی وجود دارد که آنان را طلوع و غروب می کند و حرکتشان می دهد. این شتارگان کذایی شایسته ی پرستش و سزاوار احترام و تعظیم نیستند

خداوند تو کیست؟

{این قسمت از داستان برگرفته از آیه 258 سوره بقره می باشد.}

همان شعاعی که فکر مردم بابل را در مورد کار ابراهیم تسخیر کرد، متوجه کاخ نمرود نیز گردید و این موج خطرناک کاخ او را فشار داد و خبر ابراهیم و معجزه ی جاویدان او دهان به دهان به گوش او رسید. نمرود نیز که ستمگری بیش نبود، بر ظلم خود افزود و بهتان زدن به ابراهیم را از سر گرفت. مگر نه این است که وضع خدایانشان با ابراهیم به جایی رسیده است که به عیبگویی و عیبجویی بت می پردازد و قوم را در عبادت بت سرزنش می نماید؟!

نمرود در اثر ناراحتی از پیروزی ابراهیم، او را احضار کرد. زمانی که ابراهیم در مقابل نمرود قرار گرفت، نمرود به چهره ی ابراهیم خیره شد و سپس گفت:

"این چه آشوبی است که به وجود آورده ای؟ این چه آتشی است که روشن کرده ای؟ این خدایی که به سوی او دعوت می کنی چیست؟ مگر خدایی غیر از من می شناسی؟ مگر خدایی که غیر از من شایسته عبادت باشد، یافته ای؟ کیست که مقامش از من بالاتر باشد و ارزشش فوق ارزش من باشد؟!!

ای ابراهیم! مگر نمی بینی که تمام شئون مملکت به دست من است و امور آن را اداره کرده و مشکلات را حل و فصل می نمایم؟ چشم های مردم به من دوخته شده و آرزوهایشان در دست من است. آیا مخالفی برای من یافته ای؟ آیا دیده ای کسی برضد من قیام کند؟ چرا تو از مردم جدا شده ای و برضد خدایانشان کاغرشکنی می کنی؟ خدای تو چیست که به سوی آن دعوت می کنی و مردم را برای عبادت او فرامی خوانی؟"

ابراهیم در پاسخ به نمرود گفت:"خدای من کسی است که زنده می کند و می میراند. تنها خدای من است که جان می دهد و جان می گیرد. موجودات را به وجود می آورد و نابود می سازد. جان های زنده را خلق می کند و نابود می گرداند"

ابراهیم با سنگ استدلال، دهان نمرود را بست و با برهان روشن او را ساکت کرد امّا غرور گناه، نمرود را برانگیخت تا با حرف پوچ خود به مکابره و مجادله با ابراهیم بپردازد. نمرود به ابراهیم گفت:

"من بدکارانی را که مستلزم مرگ هستند، با عفو زنده می کنم و پس از این که سایه مرگ برایشان مجسم شده بود، از نعمت حیات بهره مندشان می سازم و در مقابل او درهای آرزوی حیات را می گشایم. من به همین روش جان هرکه را که بخواهم می گیرم و با امر خود او را نابود می گردانم؛ به زودی روح از جسمش می رود و از زندگی محروم می شود. ای ابراهیم حال بگو ببینم خدایت چه کار تازه انجام داده است؟!"

مشکلات ابراهیم

 

نمرود در مقابل استدلال ابراهیم و پاسخ او راه حیله را پیش گرفت و در ستیزه جویی خود، راه مجادله را پیمود؛ زیرا از آن چه ابراهیم درباره ی ایجاد روح و آفرینش آن گفته بود و پیرامون بخشش روح و گرفته آن بحث نموده بود، کناره گیری کرد و از طریق حیله وارد شد و ادعای توانایی جان گرفتن و جان دادن نمود امّا آیا این غرور نادانی در مقابل عزم و اراده ی درخشان نبوت چگونه می تواند دوام بیاورد؟

ابراهیم در پاسخ گفت:"ای نمرود خداوند یکتا خورشید را رام کرده و برنامه ای برای حرکت آن قرار داده که نمی تواند از نظر آن برنامه خارج گردد. خداوند من خورشید را از مشرق بیرون می آورد. حال تو آن را از مغرب بیرون بیاور. اگر ادعا داری که قدرت داری و گمان می کنی خدا هستی، این برنامه ی حرکت خورشید را که طبق قانون و اراده ی خداوند می چرخد، مسیرش را عوض کن و آن را از مغرب بیرون بیاور."

نمرود کافر مات و مبهوت ماند؛ چرا که گمراهی او آشکار گردید و دروغش ظاهر شد. بیان شیرین ابراهیم و برهان کامل او، نمرود را کوبید و نادانی او را روشن کرد. نمرود ترسید که تخت سلطنتی او درهم فرو ریزد و ارکان قدرت وی متلاشی گردد؛ لذا ابراهیم در نظر نمرود منفورترین مردم بود و بیش از همه ابراهیم را دشمن می داشت؛ اما با ابراهیم چه می توانست انجام دهد؟ ابراهیم دعوت جدیدی را آغاز کرده که با برهانی درخشان آن را محکم ساخته است.

نمرود از ابراهیم وحشت داشت و می ترسید که ابراهیم حکومت نمرود را ریشه کن سازد. او حتی نمی توانست مخالفت با او را اعلان کند؛ چرا که با آشکار ساختن دشمنی اش با ابراهیم، کرسی ریاستش درهم می ریخت؛ لذا با ابراهیم به ظاهر کاری نداشت ولی در کمین ابراهیم بود و وضع زندگی او را تحت نظر داشت. منتظر فرصتی بود تا انتقام خود را از ابراهیم بگیرد. جاسوسان خود را فرستاد تا مردم را از پیروی او بترسانند و از اطراف ابراهیم دور گردانند.

ابراهیم همانند سایر مصلحان که در زندگی میان مردم، ضررها و فشارها می بینند، ناراحتی و مشکلات زیادی دید و از ماندن میان مردم بابل یه تنگ آمده و به فکر مهاجرت از آن سرزمین افتاد. ابراهیم عقاید خود را برداشته و از این سرزمینی که گیاه شریعت او قابل شکفتن نیست، بیرون رفت. ابراهیم به فکر سرزمینی است که در آن دعوت و رسالت او رشد کند وتخم دین او بارور گردد. ابراهیم وطن و قوم خویش را وقتی رها کرد که شایسته ی عذاب گردیده بودند؛ زیرا پس از این که آنان را راهنمایی کرد، ایمان نیاوردند و بعد از این که برای پیامبری خود معجزه آورد، زیر بار او نرفتند. ابراهیم سرزمین بابل را رها کرده و به سرزمین فلسطین مهاجرت کرد.

/ 0 نظر / 8 بازدید